تبليغاتX
قصه ای از غصه ها...

قصه ای از غصه ها...

دلم برات تنگ شده جونم می خوام ببینمت نمی تونم

اگر

اگر پرهای پروانه باز نمی شد٬اگر شب با همه ستارگانش در کوچه می ماند

و هیچ وقت حج آغاز نمیشد.

اگر در هنگام دلتنگی اشکی از چشمانم فرو نمیریخت.اگر بار واژه ها ٬واژه های سرد

و گرم سخت و نرم همسفر نمیشدم زندگی هیچ معنایی نداشت.

اگر بر بال کبوتری پر نبود و برای نوشتن از نفس های تو  دفتری نبود!اگر آهی از سینه

بر نمی آمد ٬اگر دریا بدون موج بود٬زندگی هیچ معنایی نداشت!

اگر برای دل خسته ام سنگ صبوری نبود٬اگر برای رسیدن به تو محل عبوری نبود

اگر چشمهایم با تو حرف نمیزد٬زندگی هیچ معنایی نداشت!

اگر نمی توانستم از بوسه هایم برای تو قصری بسازم٬اگر دستهایم به تو نمی رسید

                                               اگر تو نبودی

                                               اگر عشق نبود

                                               اگر چشمانت نبود

                                              زندگی من هم نبود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 20:40  توسط رویا  | 

دادگاه عشق

نیمه شب کوبید به در گفتا که عاشق خانه است

زیر لب گفتم هر که هست دیوانه است

مادرم آن گوهر یکتای مهر و دوستی

رفت و در باز کرد و گفتا که آری خانه است

گفتم تو کیستی از من چه می خواهی بگو؟

گفت:نام من برای تو بسی بیگانه است

قاضیم در دادگاه عشق و بعد از سالها

نوبت پرونده ات ای در جهان افسانه است

گفتم آخر بی گناهم نگاهی کرد و گفت:

متهم هستی و جرمت دیدن جانانه است

دادگاه عشق اعدام مرا تصویب کرد

ایها القاضی چه جای کشتن دیوانه است

مادرم از دادگاه عشق استباط خواست

کین پسر پاک است و تقصیر از دل دیوانه است

قاضی گفت: جان من در ماجرای زندگی

گر دلی دیوانه شد عقل و خرد فرزانه است

رو به من گفت: این همه دیوانگی از

دل غم پرور عاشق خود بسی بیگانه است

بعد طبق اصل پنج بند عشق و عاشقی

کیفرت حبس ابد در گوشه میخانه است

با خودم گفتم:خداوندا هزاران بار شکر

صاحب میخانه گشتن خود بسی شکرانه است

گفتمش گر یار را بوسم چه باشد کیفرم؟

گفت: کیفرت سوختن چون کانت پروانه است

گفتم: حاضرم سوزم به شرط بوسه ای

سوختن از بهر جانانه کاری بس مردانه است

از تعجب خشک شد قاضی به جای خویشتن

با خودش گفت: کین پسر صد مرتبه دیوانه است

گفتم: خانمها٬آقایان٬رئیس دادگاه و

دادستان محترم هر کس در این کاشانه است

چون قضاوت بهر دیوانه ندارد ارزشی

از دفاع متهم معلوم شد دیوانه است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 14:24  توسط رویا  | 

تنها تو

اما بدان

اگر دوباره متولد شوم تنها تو هستی که عاشقش خواهم شد

اگر دوباره زندگی کنم تنها تو هستی که به او دل خواخم بست

اگر روزی به هیچ چیز فکر نکنم تنها خاطر توست که در ذهنم حک شده است

اگر روزی هیچ نبینم ترا خواهم دید زیرا تنها تصویر تو در یادم نقش بسته است

                                       تنها تو        تنها تو...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 19:55  توسط رویا  | 

امروز روز میلاد منه

تولد                                  تولد                                          تولدم

                                   مبارک

به قول آرش چند ساعتی میشه که بزرگتر شدم

همین جا باید از تک تک دوستای گلم تشکر کنم که خجالتم دادن مخصوصآ سمی و یگی بهتر از جانم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:59  توسط رویا  | 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:40  توسط رویا 

با تو بودن

تا آبی عشق پر گشودن زیباست

هر لحظه ترا ترا سرودن زیباست

منظورم از این ترانه می دانی چیست؟

یعنی همیشه با تو بودن زیباست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 8:53  توسط رویا  | 

بی معرفت

گفتمش بی تو چه باید کردن

عکس رخسار ماهش را داد

گفتمش مونس شبهایم تو

تاری از زلف سیاهش را داد

وقت رفتن همه را می بوسد و به من

از دور نگاهش را داد

یادگاری به هر دادو به من

انتظار سر راهش را داد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 15:1  توسط رویا  | 

سال نو مبارک

سلامی به زیبایی شکوفه های بهاری:

امیدوارم که حال همتون خوب باشه . اول از همه سال نو رو به همتون تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشید سالی ر برکت براتون آرزو می کنم . من شاید توی ایام عید آ نکنم چون همش در حال مسافرت هستم. فقط یه خواهش دارم اونم اینه که دعا کنید یه نفرو ببینم چون خداییش دیگه طاقت ندارم یعنی موقعیتش جور نمی شه اما کاش بتونم...

خلاصه خیلی کار دارم باید برم ما شالله توی خیابئن های تهرون هم که نمیشه راه رفت.

بهاری باشید  تا ابد                                                       

 آرزومندآرزو های سبزتون رویا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 12:30  توسط رویا  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 15:35  توسط رویا 

رفیق نامروت

دوستی با هر که کردم حضم مادر زاد شد

آشیان هر جا گزیدم لانه ی صیاد شد

آن دوستی که با خون جگر پروردمش

نا مروت بر سر دار آمدو جلاد شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 15:24  توسط رویا  |